راه با رنگی سفید شسته شده بود پیر مردی جوانی اش را بر چوب دستی آویخته به دوش می کشید... خانه ها / زنان/ مردان/ از پیش تصاحب شده بودند تنها درختان استوار ایستاده و خود را تا ارتفاعی حقیر به انسان سپرده بودند کانال ها رگآب های مرده را در شهر می تپیدند و کودکان بطری- ماهی ها را در انتظاری مدرن صید می کردند... مرگ رسیده بود دوست رسیده بود خیاط نیز رسیده بود و نفس های مرده را با هر چروک به تنم می دوختند سکوت دیگر دغدغه ای مشوش بر بستر زمان نبود بستر از خون سرخ
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی
تداوم متزلزل سایه ها آنگاه که انقلاب در چشمانت سرخ شود و دختران بی چهره/ دامن دریده آرام از نیمکره ی شب های ابدی بیرون خزند و سپیدران ها شان را به آتش مکافات سرخ کنند، تو در چرخشی بی مقصود حول گیجگاهت به تصویری نامانوس از لرزش های شهوت در اندامت رسیده ای... درختکی خواهی کاشت هر سال اندامت را به اندامش می آمیزی و قد می کشی... سیاهی و روشنی بر شتاب چرخش هاشان می افزایند زمان در اصطکاک باد آتش می گیرد و سبد نیازهای تو به فاضلابی انباشته از بیهودگی طعنه خواهد
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی
ماتیلده از دره سینه ی تو کوره راهی سبز به باغی مخفی پشت گیسوانت می رسد در باغ مخفیِ تو من همان درخت سیبی هستم که آرام در خورشید سرخ می شود و نیوتن همان جوانکی که تماشای درختانِ در باد تنها او را به یاد معشوق می اندازد و نه جاذبه در باغ مخفی تو انتظار نیمکتیست که بالاخره روزی ما بر آن به عشقبازی خواهیم نشست و صدای برف که گرم است/ سرشارمان خواهد کرد... در باغِ مخفی تو ترس مجسمه ای کهنه می شود که حتی/ چهره ای مهربان دارد...
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی
دست هایت/ دست هایم جانا منی را که به عمق شب سقوط کرده به آغوش بکش ... اشتباه نکن این نغمه اندوهبار که فلق را سرخ کرده چکامه سهمگین زندگی من نیست این نغمه اندوه بار تنها لالایی غم انگیز مادری نو دور افتاده از قبیله مادری اش / آواز زنی کولی در رقص با تنهایی یا حتی تلاش زنی بی وطن برای دل سپردن و ریشه دواندن است ... جانا چرا دستان ما هنوز خالیست؟ چرا برق چشمان تو در قفس زندانیست؟ چرا خیابان راه به منزلی آشنا نمی برد هنوز؟ نگاه نکردی ...
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی
تموز از رمق افتاده بود گرچه لبخندت هنوز در بیشه موهایم جفت گیری میکرد... گرچه فراخ دستانت هنوز آغوشم را گرم میبافت... ما عجز چونان قیری سیاه در چال چشمانت من را در خود میکشید... دست بردم جیب هایم دیگر دانه ای نداشت برای کاشتن... ایستادی جهان ایستاد ایستادم من! کودکانمان را از آغوشت ربودم! طفلکانم به ًحقه ای گَردی شدند به رنگ تردید که هوا را غم آلود و سینه حسرت را سنگین کرد... سایه ای از من و سایه ای از تو دستان یکدیگر را در تاریکی گرفته بودیم سایه ای از
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی
شمرده بودیم بره های بی خوابی در چرخه پروار شده بودند ارواح خاطرات سرپناه را میخراشیدند و هراس داغ شب از پوزه گرگ می چکید... در نمایش مجاور هیبت مهیب خیال در تاریکی صحنه طعمه اش را می جست... پیکر زمان مسموم از انتظار بود و نزار که ناگاه نوایی مرکب نواختن گرفت... نوای من و تو که حتی برای بیدار کردن مرگ از آسودگی اش کفایت میکرد... جوانه ها سرکشیدند کودکان لعبتکانشان را از نو بوسیدند قطار ها بیدار شدند دختران گل انداختند حساب ها بر صفر خیمه زدند و ما ما...
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی
تا پیش از این، کولی سرگردانی بودم تابیده در تاب طره و بی گدار، گیج گنجی گمشده در سراب… زنماده ای با دندان هایی نرم و چشمانی تیز و تنی خرامان… تا پیش از این، کولی سرگردانی بودم… تا وقت قاهره/ آه قاهره… شهر خوندیده اندوده به هُرم تن و انباشه از دود سکر آور تو… … خسته راه/ در آستانه دمکشیدم و مسخ، تو را جستم… مرد سیاهپوش شب های سیاه… قاهره من… شهر همیشه مست شهر شب های طولانی شهر خانه امن شهر خیزران و جیرجیرک شهر من… شهر سخاوتمند من… قاهره من… (تهرانی-سه شنبه
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی